میخواهم که خدا باشد…

فکر میکردم…
فکر کردم اگر خدایی نباشد…

فکر کردم که چقدر حیف است، فکر کردم که این درست نیست، فکر کردم که قادر مطلق شایستهء بودن است، و آنگونه که وجودم قدرت را میشناسد و میستاید… بر آن شکوه بی پایان که نباشد اشک ریختم…
چرا من اینقدر خالصم… چرا اینقدر حساس… و این احساسات عمیق را دارم.
مرد، شاید همه اش اشتباه باشد… کسی چه میداند!
اما وجودم یک چیز میگوید.
اینکه شکوه را میستاید، و شایستهء وجود داشتن میداند.
این حس عدالت ذاتی…
این حس خواستن…
از کجا آمده است؟
آیا صرفا زاییدهء تکامل و ژن های ماست؟
نمیدانم.
فقط میدانم که حس میکنم جز آن هیچ چیزی معنا و ارزش واقعی ندارد.
بنابراین دلیلی نیست که طور دیگری فکر کنم. انگیزه ای نیست. سودی هم در گونه ای دیگر اندیشیدن نمیبینم!
از آنجا که ما آن شکوه اعلی که میپسندیم نیستیم، پس آن را در وجود دیگری جستجو میکنیم.
و نام آن خداست.

آنچه شایسته بودن است باید باشد!
این خواست وجود من است.
در هر سلول فریادش را میشونم.
ندایی که شاید طبیعت خاموشش کند، اما آن ندا تا آخرین رمقش باقی خواهد بود…
شاید ما نیز هستیم، چون شایستهء بودن بودیم!
چگونه باور کنم که خدایی نیست، در حالیکه شکوه مطلق را شایستهء بودن می یابم؟
و چگونه گونه ای دیگر اندیشیدن را ارزشمند بدانم؟
حقا که بدون خدا هیچ معنا و ارزشی نیست.
و اینچنین برای هر اندیشه ای دیگر دلیلی نیست.

من فکر میکنم ما باید تلاشمان را بکنیم.
تا آخرین رمق.
چونکه هیچ معنا و ارزشی بالاتر از این در این هستی به چشم نمیخورد.
تلاشمان را بکنیم، اینکه بخواهیم که او باشد.
اگر او نبود، ما خطایی نکرده ایم!
خاموش خواهیم شد.
ولی اینک که عدالت را میشناسیم، باید بخواهیم که آنچه شایستهء بودن است باشد.
اگر طبیعت عدالت را نمیشناسد، اما ما لزوما محدود به طبیعت نیستیم.
کسی چه میداند!
شاید بتوانیم از طبیعت فراتر رویم.
کسی چه میداند…

بهرحال، حسرت میخورم بر آن شکوه بی حد، که نباشد!
حیف.
در این جهان هیچ معنایی نخواهد بود، هیچ ارزشی، و همه چیز پوچ و بی هدف خواهد شد، اگر خدایی نباشد.

دوست دارم و تلاش میکنم که خود خدا شوم.
اما شاید ممکن نباشد.
اما این آرمان را شایستهء تلاش کردن میدانم.
فرقی نمیکند چه خدا باشد، چه ما خود خدا شویم؛ فقط فکر میکنم خداوندی باید که باشد، و این بزرگ ترین آرمان و هدف زندگیست.
میگویند که او هست!
بسیاری گفته اند.
اما حیف که ما کوریم.
من فقط حس و تخیل قدرت و شکوهش را دارم.
وقتی تخیل میکنم، وجود آن شکوه مطلق را، درمی یابم که چقدر خواستنیست. حتی اگر ما او نباشیم. تنها دیدن و درک شکوهش، مرا در نشئه و لذت خوشایندی فرو میبرد…

——————————–

بارها می اندیشم که او شایستهء مخلوقات بهتریست.
چرا ما را آفرید؟
آیا ما شایسته اش بودیم؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>