به ما دروغ گفتند!

به ما دروغ گفتند.
همه کس.
همه چیز.
البته تقریبا!

وقتی خودت حقیقت را بی پرده نگاه میکنی.
جهان جور دیگریست.
و گاه حقیقت آنچه است که دروغ مینامند.

چشمانم باز شده.
به اصالت خویش بازگشتم.
گویی فرزند کائناتم.
در حقارت زمین گرفتار نشدم.
گرچه زمین مرا شکنجه کرد.

به ستارگان فکر میکنم.
و به عظمت انسان.
بی شکوه و عظمت، چقدر دلگیرم.

————————————

انسان خدا را هم جعل میکند.

این وقاحت حالم را بهم میزند.

این گند و تعفنی که در آن زندگی میکنیم.

حیف از خدا.

خدای حقیقی آن چیزیست که در برابرش خواهند جنگید.

آنها خدا را هم نمیخواهند.

—————————————

پدرم به من دروغ گفت.
گرچه شاید نمیدانست.
شاید آنقدرها هم مقصر نبود.

همهء دیگران نیز به من دروغ گفتند.

من همچون یک کودک، بی غل و آلایش بودم.

فکر میکردم کسی چیزی هست.
اما یک روز فهمیدم که هیچکس هیچ نیست!
و همه چیز دروغ بوده.

رک بگویم، سرم را گول مالیدند!!
حال خواسته یا ناخواسته.
و اکنون از شما متنفرم.
شما دروغ گفتید.
مرا گمراه کردید.
حجم شیادی در این جهان، و شاید بخصوص در این کشور، در حدیست که خشم و انزجار مرا مدام برمی انگیزد.

ذات خودم آنجا بود.
یک ذات اصیل.
متصل به کائنات.
ولی به خواب رفته بود.
فراموش شده بود.
اصالت حقیقی انسان.
برخواسته از میلیاردها سال پیش.
شاید از غبار ستارگان!
کسی چه میداند.
فقط میدانم که بسیار کهن است.
اصالت حقیقی انسان.
و بنیادین.
برخواسته از تاریخ کائنات.
ذهن، کوانتم، امواج.

وقتی بی هیچ پیشداوری نگاه کنی، ستارگان فراموش شده را بنگری.
وقتی بدانی به کائنات تعلق داری.
تو فرزند این زمان عظیم بی پایانی.

چرا دیگران را اینقدر جدی میگرفتم؟
نمیدانم؛ شاید چون ضعیف بودم!

3 دیدگاه در “به ما دروغ گفتند!

  1. لعنتی! خیلی بهت حسودیم میشه، اگر یک نفر مثل تو توزندگیم داشتم (رفیقم/بابام/برادرم می بود.)، الان قله های علم رو جابجا کرده بودم! :)))

    پشتکار و اینکه تشنه ی به تمام معنا توی یادگیری هستی رو تحسین میکنم، کاش من هم و شاید ماااااا هم یک درصد خیلی کمی از پشتکار تو رو می داشتیم! :(

    از خیلی سال پیش می شناسمت البته توی فضای سایبر فروم برنامه نویس، اوایل زیاد نمی شناختمت یکی دو باره باهم بحث اینا داشتیم، بعد از اون فهمیدم هیچ کس نمی تونه با تو کل کل کنه چون تمام حرفهایی که می زنی پشتش تحقیق و تفکر بوده و هست، البته هیچ کس ۱۰۰٪ انسان کامل نیست ولی تو توی ایران و حتی این جهان جزو بهتریناشی، نمیدونم چرا خودتو توی اون دفتر املاک مسخره گیر انداختی تو باید الان یه دانشمند بزرگ میبودی :((

    درهرصورت هرجا هستی بدون خیلی بهت ارادت دارم :))
    نمیخوام منو بشناسی، شاید اصلن نشناسی چون زیاد با هم بحث نکردیم ولی من همیشه بحثاتو دنبال می کردم :)))

    • بنده هم نقص و ضعف های زیادی داشتم، هنوزم دارم، ولی به مرور سعی کردم اونها رو برطرف کنم. بهرحال هم خدا و خرما نمیشه، خیلی چیزها با هم قابل جمع نیست. من به فرصتی طولانی نیاز داشتم. هنوزم دارم. کند پیش میرم، ولی اساسی و عمیق، واقعی، گسترده. مثل ساختمان عظیمی که فقط پایه اش اینقدر عظیمه که نیاز به سالها وقت و کلی هزینه داره. بقیهء مردم ساختمان های باریک ولی بلند میسازن. سریع تر و راحت تره، ولی مسلما نمیشه خیلی چیزها رو درش گنجاند. نمیشه خودکفایی زیادی داشته باشه. نمیشه توش برای خودشون همه چیز باشه، گویی که خودش یک دنیا باشه.
      نمیدونم شایدم دیدگاه و روش زندگی من اشتباه بوده. شاید زیاد افراط کردم. هیچکس نمیتونه تضمین کنه که قطعا اشتباهی نکرده. اما من راضیم. نتیجه اش تاحالا که شکر خدا بنظرم بقدر کافی خوب بوده، گرچه فکر میکنم میتونست حتی بهتر باشه، اما دیگه زورم نرسید شاید، شایدم تنبلی، منم بی نقص نبودم، اشتباهاتی کردم. بنظر بنده ظرفیت و توانایی های انسان اعجاب آوره و حیفه که ازش استفادهء حداکثری نشه. ولی نیاز به اراده ای واقعا قوی داره.

      • راستی! تجربهء کار در دفتر املاک درواقع از چیزی که فکر میکردم بهتر بود. از نظر فنی و همچنین امور تجاری خیلی چیزها یاد گرفتم و توی روحیه و روابط اجتماعی ام هم تاثیر خوبی داشت! گاهی چیزهایی که آدم فکر میکنه نامطلوب یا کم ارزش هستن برعکس براش خیلی مفیدن. من همیشه نظر بدی نسبت به افرادی که شغلشون املاکیه داشتم، چون همه میگفتن قالتاق و کلاهبردار هستن و این حرفها، ولی وقتی تجربه کردم متوجه شدم اونطورها هم نیست و بینشون آدمهای جالب و دوست داشتنی هم زیاد پیدا میشه. حالا دیگه شغلشون یجوری هست که بعضا شیطنت هایی هم میکنن و اسمشون بد دررفته!

پاسخ دادن به یوسف پیامبر! لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>